تبليغاتX
درایو دل

درایو دل

جایی برای ارتقاء حجم درایو دل !‏

خاطره

با اینکه هم اهل کتاب خریدن و هم کتاب خوندن هستم ولی از

نمایشگاه کتاب خاطره ی خوبی ندارم

 

+ نوشته شده در  89/02/16ساعت   توسط درایو نویس  | 

دلتنگی

دلم هوای یار کرده

یار وفا نداره   صفا نداره

 

+ نوشته شده در  89/02/15ساعت   توسط درایو نویس  | 

لیمو ترش

می دونی چرا لیموترش رو  خیلی دوست دارم

چون هم خوشمزه است   و هم ناجی!!!!!!

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟  یعنی اینکه  وقتی جلوی اشکم 

رو بزور گرفته بودم  پرید تو چشمم  و بهانه ی خوبی شد

برای سرازیر شدن

 

+ نوشته شده در  88/10/20ساعت   توسط درایو نویس  | 

جدایی

آدمیزاد است و همین خاطره ها

حالا بگذار یک اقیانوس فاصله میانمان باشد

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت   توسط درایو نویس  | 

سرما

هواشناسي موظف شده وضعيت هواي بيرون رو اعلام كنه

تا از اوضاع اون با خبر باشيم؛ اما تا حالا تلاش كرديم تا هواي دلمون

 رو هم به خودمون اعلام كنيم و واسه وضعيتش يك فكري كنيم ؟


هوا بس ناجوانردانه سرده و دلم توي این سرما ، يخ زده!

 گم شدم! و از سردي هوا ، قلبم از حركت ايستاده!

 آخه به سادگي، گرماي انسانيت رو با لذت هاي سرد مبادله مي كنيم!

 و هوا رو هر لحظه سرد و سردتر !

هوا بس ناجوانمردانه سرده و

 عجيب كه هيچكس ، سردش نيست !

از بس توخالي و بي رمق شدم تلاشي براي گرم كردن نمي كنم

 مثل اينكه وسط يخبندان باشم و دست و پا در حال يخ زدن،

و بدونم راه نجات كجاست ، اما بي حركت بمونم!

 بعضی چیزها ، هوا رو سرد و سردتر مي كنن

هوا بس ناجوانمردانه سرده ، اما تلاش كنيم ما جوانمرد باشيم

نگذاريم تا گوهر وجودمون از سرمای روزگار يخ بزنه.

 

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت   توسط درایو نویس  | 

غم

رنگ زرد غم زیر پوستم دوید٫وصورتم

را آنقدر غمزده کرد که که دیدنش برای

خودم سخت بود

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت   توسط درایو نویس  | 

خوشحالی

امروز خنده از چشمهایمان به

لبهایمان سرایت کرد

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت   توسط درایو نویس  | 

کوه

ساعت را از روی میز بر میدارم و نگاه می کنم

وقتی نمانده باید راه افتاد٫بند فلزی آن را به

دور دستم میبندم

آدم باید بسته ی به زمان باشد ٫ وگرنه مثل

اشیائ جز  جابه جا شدن تاریکی و روشنی

و گرما و سرما٫ چه می فهمد؟

از خانه به بیرون راه می افتم ٫ خسته ام و فقط

به بالا رفتن فکر می کنم ٫ بعد از یک هفته ی 

پر تلاطم می خواهم قدم به جایی بگذارم که

در آن احساس آرامش می کنم

به کوه میرسم ٫سرمای آنجا  پوست

صورتم را سنگین و ملتهب کرده ٫ اما در عین

سرما احساس گرما می کنم !

هیچ صدایی شنیده نمی شود فقط صدای برف

است که گوش می رسد

احساس اینکه چند ساعتی از روی زمین گم و گور شدم

بهم آرامش داد

 

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت   توسط درایو نویس  | 

غریب

این روزها رتگ و رویم بوی غریبی گرفته!

نمی دانم  خوشحال باشم یا ناراحت!

مشکلات یکی پس از دیگری آمدند و رفتند

خود را در برابر این کوه ِ سخت تنها حس میکردم

و البته تو کمک کننده  بودی  

وجودت گرمی بخش و نیرودهنده

در لحظاتی که فقط جسمم را می کشیدم

به من امید دادی و همراهیم کردی

و من اکنون باید از تو تشکر کنم

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت   توسط درایو نویس  | 

نگاه

گاهی اوقات که به چشمات نگاه می کنم

احساس می کنم از خیلی دور بهم می نگرند

+ نوشته شده در  88/07/30ساعت   توسط درایو نویس  |